همیشه با خودم فکر میکردم که اگه یک روز شکارچی غیر مجاز توی مناطق حفاظت شده ببینم چی میشه ؟ برخوردش چیه ؟ برخورد من با اون چیه ؟ چند بار این اتفاق افتاد ولی هیچ وقت کار به تیر اندازی نکشید و هیچ وقت هم شکارچی ها چیزی دنبالشون نبود نه لاشه ، نه تفنگ .
اصولا اون دیدی که نسبت به متخلف وجود داره ، با اون چیزی که در عمل اتفاق میفته خیلی متفاوته . شکارچی های غیر مجاز آدمهای عجیبی هستند که برخورد با اونها واقعا مشکله . کارهایی که انجام می هند واقعا قابل پیش بینی نیست . ساعتها پیاده روی شبانه توی کوههایی که من باید برای بالا و پایین رفتن از اونها ده بار مسیر عوض کنم ، اون هم با یک بار گوشت ۳۰ ، ۴۰ کیلویی ، با استرس برخورد به محیط بان کاریه که فقط اعتیاد به شکار باعث انجامش میشه . بارها شکارچی هایی را دیدم که کیلومتر ها با لاشه شکار شون توی کوه اون هم شب پیاده روی کردن تا محیط بانها را دور بزنند. یا ماشین مدتها چراغ خاموش توی ظلمات کامل رانندگی میکنند ! ( البته این کارها را محیط بانها هم انجام میدهند ولی برای من غیر ممکنه ).
چند روز پیش رفتم یکی از مناطق حفاظت شده سازمان محیط زیست که اونجا روی یک گوشتخوار تحقیق کنم . موقع بنزین زدن یکی از محیط بانها نگه داشت و کوه روبرو را دوربین کشید و دیدیم یک برادر محترمی با فر اغ بال با تفنگ در حال قدم زدن روی یال کوه است ! رفتیم پاسگاه و از مقابل کوهی که آنها بودن یعنی از پشت سرشان رفتیم بالا . من و دو محیط بان دیگه که هر دو مسلح بودند . از طرف مقابل که آمدیم بالا اول بطری آب ، بعد هم رد شکارچی ها را دیدیم . کمی که پایینتر رفتیم یکی از محیط بانها هر سه شکارچی را دید ولی من ندیدم . ماشینی که دامنه کوه را پوشش میداد اشتباه کرد و در نتیجه شکارچی ها ماشین را احتمالا دیدند . بعد یکی از محیط بانها از ما جدا شد و بعد صدای داد و فریاد ایست و تکون نخور بلند شد. بعد هم سه سوت کار به تیراندازی رسید . این یکی از عجیب ترین صحنه هایی بود که تا به حال دیدم . دو تا شکارچی که بالای ۶۰ سال سن داشتند ، دقیقا مثل بز توی کوه میدویدند ! این در حالی بود که رگبار کلاشینکف زیر پایشان بود !!
این وسط شکارچی سوم ( تنها شکارچی که دستگیر شد ) توی کوه قایم شد . شکارچی پیر فرار کرد و آخری آن دو تا محیط بان را دور زد و برگشت طرف من ! من چون آدم خاکی هستم نگرفتم که محیط بانی که داره توی بیسیم داد میزنه مهندس داره میاد طرف تو ( بیسیم دست من بود ) منظورش منم ! قکر کردم مسئول منطقه را میگه !! نگو این محیط بان من رو هم مهندس حساب کرده !! سرم رو که بالا کردم دیدم متخلف گرامی بالای سرم ایستاده . من توان محیط بانها برای دویدن توی سربالایی را نداشتم بنابراین با خونسردی کامل مشغول ارشاد متخلف شدم که عزیز من بیا پایین ! کاریت نداریم . بنده خدا بدجوری ترسیده بود . خسته هم بود ولی ارتفاعی که داشت خیلی بالاتر از من بود . بهش نمیرسیدم . مرتب به من میگفت به فرآن نمیام پایین برادر !! نمیدونم تو تاریکی چرا من رو بسیجی حساب کرده بود بنده خدا ! اینقدر به خودم فحش دادم که چرا استفاده از بیسیم را قبلا یاد نگرفتم ! خلاصه یکی از محیط بانها هم آمد ولی خوردیم به شب. شکارچی دیگر را با حدود ۲۰ فشنگ گرفتند . همان شب هم قاضی پرونده گفته بود این که جرمی مرتکب نشده و بنده خدا را آزاد کرده بود !!! به این میگویند قانون مداری .
فردا رفتیم تمام کوه را زیر و رو کردیم تا تفنگی تو کوه قایم کرده بودند را پیدا کنیم . اما نشد .
وقتی یک بابایی جاده دو بانده از وسط منطقه رد میکنه باید خودش جوابگوی شکارچی هایی باشه که با تاکسی میان شکار ! وزیر راه رو باید یک بار بیارن تا تو تاریکی تو کوه دنبال متخلف بیفته تا بفهمه جاده وسط منطقه یعنی چه !
+ نوشته شده توسط پلنگ زخمی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت
21:22 |