تبليغاتX
پلنگ زخمی
 
 
این روزها وضعیت جالبی دارم ، تا جایی که یادم می آید تمام دوران تحصیل با موقعیت اضطراری روبرو بودم ، یعنی امتحانی که اگر قبول نمیشدم نابود میشدم ، البته جالب این جاست که قبول نمیشدم و نابود هم نمی شدم !! و به هر حال از آن موقعیت های فوق اضطراری است الان .

دوستی داشتم ( و دارم البته هنوز !) که در بی خیالی همیشه یار همدیگر بودیم ، یادمه موقع حذف پزشکی با هم آشنا شدیم ، چهره اش برایم آشنا بود چون هر دو دیر سر کلاس حاضر میشدیم .

جالبترین صحنه های یک دانشجوی علاقه مند را این دوستم خلق میکرد . مثلا یکبار سالن برگزاری امتحان را پیدا نکرده بود برگشته بود خانه ! یکبار کارت جلسه دنبالش نبود ، مسئول جلسه گفت بابا بیا بشین اشکالی ندارد ، این میگفت نه من کارت ندارم میخواهم بروم !

البته من در این جور مواقع از این کلک رشتی ها نمیزدم ، می آمدم دانشگاه و مستقیما میرفتم بوفه . معمولا در این ساعات تنها مشتری بوفه بودم . مینشستم و از خوردن چای در بیابانهای برهوت دانشگاه لذت میبردم.  تمام آثار باستانی اصفهان ، موزه ها و این جور چیز ها را دوران امتحانات سر میزدم . بیکاری است دیگر .

نتیجه گیری اخلاقی : نداریم.

 

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:2  توسط پلنگ زخمی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM