دوستی داشتم ( و دارم البته هنوز !) که در بی خیالی همیشه یار همدیگر بودیم ، یادمه موقع حذف پزشکی با هم آشنا شدیم ، چهره اش برایم آشنا بود چون هر دو دیر سر کلاس حاضر میشدیم .
جالبترین صحنه های یک دانشجوی علاقه مند را این دوستم خلق میکرد . مثلا یکبار سالن برگزاری امتحان را پیدا نکرده بود برگشته بود خانه ! یکبار کارت جلسه دنبالش نبود ، مسئول جلسه گفت بابا بیا بشین اشکالی ندارد ، این میگفت نه من کارت ندارم میخواهم بروم !
البته من در این جور مواقع از این کلک رشتی ها نمیزدم ، می آمدم دانشگاه و مستقیما میرفتم بوفه . معمولا در این ساعات تنها مشتری بوفه بودم . مینشستم و از خوردن چای در بیابانهای برهوت دانشگاه لذت میبردم. تمام آثار باستانی اصفهان ، موزه ها و این جور چیز ها را دوران امتحانات سر میزدم . بیکاری است دیگر .
نتیجه گیری اخلاقی : نداریم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|